کمترین سود دموکراسی این است که امکان بروز و تبارز باورهای دینی و مذهبی را در جوامع پیشمدرن سنتی و مبتنی بر تعصبات فرقه ای، فراهم می سازد. این را ز آن جهت عرض می کنم که دموکراسی با طبع سیاسی کشورهای جهان سوم، زیاد سازگار نیست و شاید هیچگاه چیزی از این نوع نظام در حوزهی سیاست این کشورها شکل نگیرد؛ و البته چنین انتظاری هم نباید داشت. زیرا اساساً کشورها و قدرت هایی که خود را اهداکنندهی این نظام یا روش سیاسی برای ما می نمایانند؛ بر خلاف تصور ی که ما از آن داریم؛ چندان هم جدی نیستند. به همین جهت است که برای نهادینه شدن اصول و هنجارهای دموکراتیک، بایستی شعور سیاسی جوامع، به اندازه ای رشد کند که دموکراسی در فرایند یک انتخاب آگاهانه و خودجوش و بدون القا و اهدای خارجی و به صورت یک پدیدهی بومی و طبیعی، متولد شود. چیزی که در کشورهای مقصد صدور این فراوردهی سیاسی و مدنی وجود ندارد.
باری؛ برکات دموکراسی در کشور من ـ افغانستان ـ دوسه سالی است که بیشتر به چشم می آید. از عاشوراهای بزرگ و پرشور و بی مانند بگیر تا نیمهی شعبان و جشن هایی که در تجلیل از آن برگزار می شود. به گذشته بر نمی گردیم تا ببینیم پیش از این بر ما و دل های مؤمن مان چه گذشته است؟ اما مقایسهی نیمهی شعبان امسال با همین مناسبت در چندسال پیش، بسیار چیزها را بر ما آشکار می سازد . . .
از این هم که بگذریم و به دلایل زیادی، باید هم بگذریم؛ از میان انواع آیین های مذهبی، یکی هم منقبتخوانی است که در افغانستان و به ویژه در کابل رایج است. در این مراسم، جمعی از مداحان در مساجد، تکایا و زیارتگاه ها گرد می آیند و در مدح مولای موحدان و ائمهی معصومین به خواندن اشعاری می پردازند با بنمایه های بسیار غنی معرفتی ـ عرفانی و در غایت زیبایی ادبی و فخامت زبانی و نیرومندی تخیل و فضاسازی های شاعرانه. این اشعار، عمدتاً از شاعران سده های هفتم و هشتم است و غالباً در قالب قصیده؛ و در خواندن آن نیز از سبکی خاص و بسیار متفاوت از مداحی های معمول معاصر پیروی می شود.
از سوی دیگر، تسلسل میلادها و شهادت های امامان و پیشوایان دین، مداحان و منقبتخوانان را بر آن داشته است که همواره به حفظ و خواندن اشعار مناسبتی بپردازند. نیمهی شعبان که میلاد آخرین ذخیرهی خداوند در زمین، حضرت حجت ابن الحسن، موعود امم و رهانندهی دین و انسان و تاریخ از رنج و انحراف تاریخی است؛ یکی از مناسبت هایی است که مداحان را بیش از هر چیز دیگر به وجد و شعف می آورد. به همین مناسبت در زیارتگاه منسوب به حضرت امیر ـ علیه آلاف التحیۀ و السلام ـ مراسمی برگزار شد که در آن سران و سرآمدان مداحی کابل، برای خواندن اشعار فخیم و فاخر مولودی حضرت حجت ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ حضور داشتند. از آن جهت که این برنامه از ساعت 21 آغاز و در ساعت 24 به پایان می رسید، تصور می شد که با توجه به اوضاع امنیتی پایتخت، جمعیت قابل توجهی در آن شرکت نخواهند کرد. اما وقتی به زیارتگاه سخی رسیدیم؛ به صورت ناباورانه ای با جمعیتی از مردان و زنان غالباً جوان رو به رو شدیم که برای مان حیرتانگیز بود.
صحن زیارتگاه، که به تازگی بازسازی شده و ظرفیت بالایی برای جای دادن اجتماعات گسترده را در خود پیدا کرده است، آکنده از حضور هزاران شیدای منتظر و عدالتطلب بود و مداحان نیز با خواندن اشعار ناب و نغز فارسی از آنان پذیرایی می کردند. با دیدن این صحنهی بیسابقه و بی بدیل در کابل، به یاد سخنی از بزرگی افتادم که فرموده بود: ظهور نیز همانند غیبت، دارای دو مرحله ی صغرا و کبراست. ظهور صغری، به رویکرد وسیع مردم نسبت به مهدویت و موعودگرایی اطلاق می شود و تحقق عینی آن، به صورت برگزاری آیین های مهدوی و نامگذاری کوچه ها و خیابان ها و افراد به نام حضرت حجت است؛ و ظهور کبری زمانی روی خواهد داد که ایشان تشریف بیاورند و برنامه های وعده داد شده ی الاهی را به منصه ی اجرا بگذارند. با این وصف و با توجه به برنامه هایی که در نیمه ی شعبان امسال در کابل اجرا شدند؛ این شهر، شاهد ظهور صغری بود ...
+
نوشته شده در ساعت 9:15  توسط سـید زکر یـا راحـل
|
بگذار پرندگان را وقف بلندايت سازم
اي آنکه آفتاب و زمين
بر مدار درخشان تو مي چرخند
و ستارگان،
شب همه شب،
آيين چشمبهراهي ات را برگزار مي کنند.
بي تو
کوه ها در خود خلأي حس کردند
و دره ها پديدار شد
آنگونه که ناپيدايي ديرپايت
شهابسنگ هاي ناشکيبا را به کوچ انتحاري برانگيخت
و شاعري نوميد و بيوطن را به سياهانگاري آفتاب؛
خود اگرچه چراغ ساکنان سرزمين آسمان است
که به جستوجوي تو اش برگرفته اند.
غيابات، انتحار آب و پرنده و انسان است:
فرو ايستادن در برکهي آرامش متعفن لجن،
آشيان افکندن در ضلع تاريک باروي آهن،
حفر دره هاي ژرف ظلمت در جان خويشتن؛
و بازآمدنت
بازگشت مرداب به سرچشمه است
بازگشت پرنده به درخت
بازگشت انسان به سرزميني که آفتاب
تنها دريچه اي است به آن.
بارانوار عفونت انسان را زدودن؛
و ظلام ذاتش را رفتن؛
وجهان را بهشتي پي افکندن؛
حاشا، حاشا!
اگر پيامبران را ياراي اينهمه
جز در بشارتي شعرانگيز گنجيده باشد.
خوشا مسافري که تويي:
تجسُّد توجيه انسان و جهان.
+
نوشته شده در ساعت 9:38  توسط سـید زکر یـا راحـل
|
من و زن دورهگرد کتابفروش
دیشب جای تان خالی، مهمان یکی از دوستان بودیم. او ما را برای صرف شام به شهرنو برد. محله ای شیک و مدرن در کابل. از هوتل که بیرون آمدیم پیشنهاد شد برای قدم زدن به پارک برویم. اما پارک به دلیل تاریکی، شدیداً هراسناک و خوف انگیز بود. در ورودی پارک به زنی برخوردیم که همراه با پسربچهی 10 ـ 12 ساله اش زیرپوش و جوراب می فروخت. کمی با او گپ زدیم اما چیزی نخریدیم. با برگشتن و عبور از عرض جاده، زنی دیگر آشکار شد که هردو دستش پر از کتاب بود. چیزیدر حدود 20 جلد کتاب و البته با حجم کم و قطع کوچک.
زن، تقریباً 45 سال سن داشت. از او پرسیدم. چرا بر خلاف دیگران، کتاب می فروشد؟
ـ : جامعهی ما اکثراً بیسواد و با دانش بیگانه اس. مه سعی می کنم با فروش این کتاب ها به رشد دانش و آگاهی مردم خود کمک کنم. هرکسی با خریدن یک جلد کتاب، حتماً یکی دو صفحه می خوانه. ممکن اس در صفحاتی که او می خوانه چیز هایی وجود داشته باشه که به رشد اطلاعاتش کمک کنه.
ـشوهر مه هم ژورنالیست اس. از دانشکدهی ژورنالیزم فارغ شده.
ـ : چه کار می کنه؟
ـ : مریض اس. 18 ـ 19 سال اس که در بستر افتاده.
ـ : چی مشکل داره؟
ـ : اعصاب.
ـ : این که تنها مشکل شوهر شما نیس. ملت، همه اعصاب خراب تشریف دارن.
ـ : به آرامی و در حالی که شدیداً خسته به نظر می رسید؛ خندید.
به کتاب هایی که دستانش را پر کرده بودند نگاهی انداختم و پرسیدم:
ـاین ها ره از کجا تهیه می کنی؟
ـ : از بازار. بعضی هایش هم از شوهرم اس.
ـ : شوهرت نویسنده هم هس؟
ـ : ها.
بعد دو جلد کتاب کوچک را بیرون کشید و نشانم داد که نوشتهی شوهرش بودند: " واقعاً که ما احمق هستیم" و "چگونه خر شدم؟" هر دو کتاب در قالب طنز و توسط رسول جهان بین، نوشته شده بودند.
ـ : آیا حاضری با تلویزیون ما مصاحبه کنی؟
ـ خوش ندارم کسی به خانه مه بیایه.
ـ : نی همنجه میاییم.
ـ : ها. اینجه میشه.
چند تا بچه داری؟
ـ : 5 تا.
چه کار می کنن؟
ـ : درس می خوانن.
ـ : کاری تو که می کنی، کفاف مخارج تان ره می کنه؟
ـ : خوب اس دیگه. بهتر از ایاس که دستم پیش مردم دراز باشه.
ـ : از اول صبح میایی؟
ـ : نی. بعد از ظهرها میایم و تا ساعت 30 : 9 شب کتاب می فروشم.
من پول کمی با خود داشتم. به همین جهت نتوانستم از او کتاب بخرم. اما یکی از همراهان، دیوان اشعار عبدالرحمان بابا را در مقابل 80 افغانی خریداری کرد؛ ولی فردا صبح که قیمت پشت جلد آن را دیده بود به شدت عصبانی شده بود. قیمت پشت جلد کتاب، 30 روپیهی پاکستانی و معادل 20 افغانی بود.
کتاب فروشی آن زن دورهگرد، مرا به یاد نانفروشی خودم در ایران انداخت. اگر اتفاق خاص و تازه ای نیفتاد، داستان نانفروشی من، آپ جدید این وبلاگ خواهد بود.
+
نوشته شده در ساعت 17:31  توسط سـید زکر یـا راحـل
|
از” بعد از خبر”تا خدا
دیروز در ابتدا قرار بود قطع صادرات مواد نفتی روسیه، ازبکستان و قزاقستان به افغانستان موضوع برنامهی "بعد از خبر" باشد. برای بحث در این مورد از آقای روزی، رییس مواد نفتی وزارت تجارت دعوت کرده بودم. طبق قرار، ایشان باید ساعت 15 به استودیو می آمدند. با توجه به این که بعد از خبر به صورت "زنده" اجرا می شود، ثبت آن در ساعت 15 امتیازی بود که من حاضر شدم به آقای روزی بدهم؛ اما با همهی این ها ایشان نیامدند و به ناگزیر اعتصاب غذایی زندانیان زندان پلچرخی را در دستور کار قرار دادیم.
برای چاپ کردن سؤالات به دفتر آقای رحمتی رفتم که از هدر رفتن یا نرفتن تحقیقات و زحمات من برای تهیه کنندگی دو موضوع جداگانهی بعد از خبر صحبت به میان آمد. به ایشان گفتم: اگر در همهی عمر، یکی از کارهای انسان یا یکی از نمازها یا یک جزئی از نمازهایش مورد قبول خداوند واقع شود؛ نجات یافته است و فرجامی فرخنده خواهد داشت؛ و در حالی که بغضی سنگین گلویم را می فشرد، اضافه کردم: چه خدای مَردی داریم!اما ایشان فراتر از این رفتند:
اگر کسی به این پایه از درک خدا برسد، نجات یافته است. البته اگر آدمی به این مرحله از شناخت خدا برسد، دیگر به کاری که موجبات نارضایتی او را فراهم می کند دست نخواهد زد.
باور شما در این مورد چیست؟ تصور تان از خدا؟ تجربهی تان از خدا پرستی؟ نوع ارتباط تان با خدا؟
راستی باید بگویم آقای رحمتی، مدیر مسئول تلویزیون تمدن و در عین حال، مدیر تولید و مهمتر از همه، به جای رییس، رفیق همهی خانوادهی تمدن هستند.
+
نوشته شده در ساعت 9:11  توسط سـید زکر یـا راحـل
|
ا ز تو شفاعت
جمال الدين عبدالرزاق
به مناسبت عید عظیم مبعث، بزرگترین و شگفتترین حادثهی هستی.
اي از بر سدره شاهراهت
واي قُبّهي عرش تكيه گاهت
اي طاق نهم رواق بالا
بشكسته ز گوشهي كلاهت
هم عقل دويده در ركابت
هم شرع خزيده در پناهت
اي چرخِ كبود، ژنده دلقي
در گردن پير خانقاهت
مَه، طاسك گردن سمندت
شب طرّه ي پرچم سياهت
جبريل، مقيم آستانت
افلاك، حريم بارگاهت
چرخ ار چه رفيع، خاك پايت
عقل ارچه بزرگ، طفل راهت
خورده است خدا ز روي تعظيم
سوگند به روي همچو ماهت
ايزد كه رقيب جان، خرد كرد
نام تو رديف نام خود كرد
اي نام تو دستگير آدم
و اي خُلق تو پايمرد عالم
فرّاش درت كليم عِمران
چاووش رهت مسيح مريم
از نام محمّديت ميمي
حلقه شده اين بلند طارم
تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود زير خاتم
در خدمتت انبيا مشرّف
وز حرمتت آدمي مكرّم
از امر مبارك تو رفته
هم بر سر حرفت خود آدم
تا بود به وقت خلوت تو
نه عرش و نه جبرئيل محرم
نايافته عزّ التفاتي
پيش تو زمين و آسمان هم
كونين، نواله ايز جودت
افلاك، طفيلي وجودت
اي مسند تو وراي افلاك
صدر تو و خاك توده حاشاك
هرچ آن سمتِ حدوث دارد
در ديدهي همّت تو خاشاك
طغراي جلال تو لعَمرك
منشور ولايت تو لولاك
نُه حُقّه و هفت مُهره پيشت
دست تو و دامن تو زان پاك
در راه تو زخم محض، مرهم
بر ياد تو زهر، عين ترياك
در عهد نبوّت تو آدم
پوشيده هنوز خرقهي خاك
تو كرده اشارت از سر انگشت
مَه قرطهي پرنيان زده چاك
نقش صفحات رايت تو
لولاك لما خلقت الافلاك
خواب تو ولا يَنامُ قلبي
خوان تو اَبيتُ عِندَ رَبّي
اي آرزوي قـََدَر لقايت
واي قبلهي آسمان سرايت
در عالم نطق، هيچ ناطق
ناگفته سزاي تو ثنايت
هر جاي كه خواجه اي غلامت
هر جاي كه خسروي گدايت
هم تابش اختران ز رويت
هم جنبش آسمان برايت
جانداروي عاشقان حديثت
قفل دل گمرهان دعايت
اندوختهي سپهر و انجم
برنامده ده يكِ عطايت
بر شهپر جبرئيل نِه زين
تا لاف زند ز كبريايت
بر ديدهي آسمان قدم نِه
تا سرمه كشد ز خاك پايت
اي كرده به زير پاي كونين
بگذشته ز حدِّ قاب قوسين
اي حجرهي دل به تو منوّر
واي عالم جان ز تو مُعطر
اي شخص تو عصمت مجسّم
واي ذات تو رحمت مصوّر
بي ياد تو ذكرها مُزوَّر
بي نام تو وِردها مُبتـَّر
خاك تو نهال شاخ طوبي
دست تو زهاب آب كوثر
اي از نفس نسيمِ خُلقت
نُه گوي فلك چو گوي عنبر
از يَعصِمُكَ الله اينت جوشن
وزيغفرُك الله آنت مغفر
تو ايمني از حدوث، گو باش
عالم همه خشك يا همه تر
تو فارغي از وجود، گو شو
بطحا همه سنگ يا همه زر
طاووسِ ملائكه بَريدت
سرخيل مقرّبان مُريدت
اي شرع تو چيره چون به شب روز
واي خيل تو بر ستاره پيروز
اي عقلِ گره گشاي معني
در حلقهي درس تو نوآموز
اي تيغ تو كفر را كفنباف
نعلين تو عرش را كُلـَه دوز
از موي تو رنگ كسوت شب
وز روي تو نور چهرهي روز
حلم تو شگرف دوزخ آشام
خشم تو عظيم آسمان سوز
ماه سر خيمهي جلالت
در عالم علو مجلس افروز
بنموده نشان روي فردا
آيينهي معجز تو امروز
اي گفته صحيح و كرده تصريح
در دست تو سنگريزه تسبيح
هر آدمي ای كه او ثنا گفت
هرچ آن نه ثناي تو خطا گفت
خود خاطر شاعري چه سنجد؟
نعت تو سزاي تو خدا گفت
گرچه نه سزاي حضرت توست
بپذير هر آنچه اين گدا گفت
هر چند فضولگوي مردي است
آخر نه ثناي مصطفي گفت؟
در عمر هر آنچه گفت يا كرد
ناداني كرد و ناسزا گفت
زان گفته و كرده گر بپرسند
كز بهر چه كرد يا چرا گفت؟
اين خواهد بود عِدّت او
كَفّارهي هر چه كرد يا گفت
تو محو كن از جريدهي او
هر هرزه كه از سر هوا گفت
چون نيست بضاعتي ز طاعت
از ما گنه و ز تو شفاعت
+
نوشته شده در ساعت 11:2  توسط سـید زکر یـا راحـل
|