بخشی از یک حکایت چینی:
قلب، خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند.
نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج بیدار می شود.
ـ شادی چطور؟ از سر و صدای رنج بیدار نمی شود؟
ـ نه ! گوش شادی سنگین است و صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.
افسوس كه ایام شریف رمضان رفت
سی عید به یك مرتبه از دست جهان رفت
افسوس كه سیپارهی این ماه مبارك
از دست، به یكباره چو اوراق خزان رفت
ماه رمضان حافظ این گله بُد از گرگ
فریاد كه زود از سر این گله شبان رفت
شد زیر و زبر چون صف مژگان صف طاعت
شیرازهی جمعیت بیداردلان رفت
بیقدری ما چون نشود فاش به عالم
ماهی كه شب قدر در او بود نهان رفت
تا آتش ِجوع رمضان چهره بر افروخت
از نامهی اعمال، سیاهی چو دخان رفت
با قامت چون تیر در این معركه آمد
از بار گنه با قد مانند كمان رفت
برداشت ز دوش همهكس بار گنه را
چون باد، سبك آمد و چون كوه، گران رفت
چون اشك غیوران ز سراپردهی مژگان
دیرآمد و زود از نظرآن جان ِجهان رفت
از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آنها كه به "صائب" ز وداع رمضان رفت
عید سعید فطر را به همهی کسانی که مسیر سنگلاخی و پر از گردونه های برزخی بازگشت به فطرت را در ماه عزیز و عظیم رمضان با موفقیت فراپشت گذاشته و در پایان این راه دشخوار و مردافکن، آن را جشن می گیرند؛ تبریک می گویم.
اما حدیث من در این عید:

عید آمد و هرکس پی کار خویش است
می نازد اگر غنی، وگر درویش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
حکومت آینده و معترضان چندگزینه ای
افغانستان به شمارش معکوس اعلام نتایج نهایی انتخابات ریاست جمهوری نزدیک می شود و این در لایههای پنهان جامعه و حلقات سیاسی کشور تب و تاب شدیدی را به میان آورده و چشم و گوش جامعهی جهانی ناظر بر روند تحولات در کشور را نیز بیشتر از گذشته حساس کرده است. با توجه به تردیدهایی که از سوی معترضان به نتایج انتخابات تا کنون مطرح شده و حتی برخی از رسانههای دیداری، مأموریت دامن زدن به بحث تقلب در انتخابات را در ازای پولی کلان از سوی برخی از نامزدان برعهده گرفته است؛ میزان حساسیت نزدیک شدن به زمان اعلام نتایج نهایی انتخابات، کمتر از برگزاری خود آن نیست.
در این میان، تجربهای که ما از برخورد معترضان ایرانی به نتایج انتخابات ریاست جمهوری این کشور داریم، به علاوهی تقارن زمانی برگزاری انتخابات هردوکشور همسایه؛ این نگرانی را بیشتر از پیش تشدید می کند که آن تحولات در اینجا و البته با غلظت و شدت چند برابر و شاید حتی خونین تکرار شود. این چیزی است که باری به عنوان یک اهرم فشارسیاسی (؟!) از سوی برخی از نامزدان نیز مطرح و بعدا تکذیب شد.
این پیش زمینهها، افغانستان را در وضعیت آرامش قبل از توفان قرار داده است. اما پیش از آن که به این نکته بپردازیم که اساسا این جوسازیها به نوعی جنگ زرگری است و با هدف امتیازگیریهای سیاسی انجام می شود، آن را از منظری دیگر مورد مداقه قرار می دهیم، و آن انگیزشهای کاندیداتوری مدعیان پیروزی در انتخابات و ادعای انجام تقلب گسترده در آن است.
برخی از مدعیان پیروزی در انتخابات از کسانی هستند که در زمینهی حرکت در حواشی تحولات سیاسی افغانستان، پیشینهی درازدامنی دارند؛ اما مهمترین بخش حیات سیاسی آنان از شرکت در کنفرانس بن آغاز می شود. فرصتی که به دنبال حادثهی یازدهم سپتامبر، سقوط طالبان و برخی رویدادهای داخلی دیگر برای آنان به میان آمد.
کنفرانس بن به واقع، فرصتی بود که برخی از عناصر دنبالهرو، بیش از حد ظرفیتهای وجودی خود بزرگ شدند. این تمهیدی شد برای مهره و محور شدن آنان در تحولات بعدی سیاست افغانستان و به ویژه پس از رخت بربستن شماری از کاریزماهای قومی از دار فانی که حاشیهنشینان و دنبالهروان را تا اشغال مهمترین کرسی های حکومتی در کابینهی دولتهای موقت و انتقالی برکشید. با برگزاری انتخابات اول ریاست جمهوری در 1383 که با تغییرات گستردهای در ترکیب کابینه همراه بود؛ این مهرهها کنار گذاشته شدند و در پنج سال گذشته، در انزوا و انفعال مطلق سیاسی به سر بردند. ـ یاددهانی این نکته، مهم است که به لحاظ شرایط سیاسی و مدنی افغانستان هیچگونه محدودیتی برای فعالیت آنان وجود نداشته و خوشبختانه در قانون اساسی کشور، آزادی تشکلات و تجمعات سیاسی به مراتب بیشتر از سایر کشورهای همگن و همسایهی افغانستان پیشبینی شده است. اما کسانی که تا پیش از انتخابات، توانایی ایجاد فرصتهای مناسب برای فعالیتهای سیاسی را در خود و برای خود نمی دیدند؛ در نتیجهی فراهم شدن بستر انتخابات ریاست جمهوری، فیل شان یاد هندوستان کرده و وارد کارزار سیاسی شدند. چرا که انتخابات به عنوان یک فرصت ملی، این امکان را فراهم می کند که شهروندان، در صورت دارا بودن شرایط ویژهی کاندیداتوری، برای تصرف بالاترین نقطهی هرم قدرت، وارد رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری شوند. در فرایند انتخابات، چنین فرصتی، برای این جماعت نیز فراهم شد. اما بهرهگیری از فرصتهای ایجادشده، نشانگر آن است که کسانی که قدرت ایجاد فرصت برای خود را ندارند، قادر به رهبری فرصتهای ایجاد شده به سود دیگران نیز نخواهند بود؛ چه رسد به این که فی المثل اوضاع را از بیخ و بن «تغییر» دهند.
اما اکنون همین جماعت، با استخدام برخی از رسانههای دیداری برای توسعهی گمانهی تقلب در انتخابات، جو غالب گفتمان سیاسی رسانههای کشور را به سود تقلب در انتخابات «تغییر» داده اند. با آن که اصل وجود این پدیده برای کسی قابل دفاع نیست، چه این که چنین چیزی از سوی نهادهای بین المللی ناظر بر روند برگزاری انتخابات نیز مطرح شده است؛ اما این که حجم تقلب در چه سطحی بوده و تا چه میزان بر نتایج آن تأثیر می گذارد؛ نیاز به تحقیقات گستردهی فارغ از تمایلات انحرافی سیاسی و دخالت انگیزشهای خاص گروهی دارد. بنا بر این در شرایط شکننده و حساس کنونی، آنچه بیش از هرچیزی بایستی در محور داوریها و تصمیمگیریهای نامزدان معترض قرار بگیرد؛ منافع کلان ملی است. اگرچه پرروشن است که نه این اعتراضات و نه این دمیدنهای رسانهای بر تنور تقلب در انتخابات؛ تا آن مایه جدی نیست که نگرانیهای عمیقی را به بار آورد؛ چرا که می دانیم این هیاهوگریها تنها برای یک هدف انجام می شوند: امتیازگیری و سهیم شدن در ساختار قدرت؛ اما در عین حال، توجه به ایجابات شرایط سیاسی و امنیتی افغانستان در جهت حرکت به سود منافع ملی، نباید از یاد برده شود.

کسانی که از مهرههای بن بوده اند و پس از آن با یک پوست انداختن هویتی و آشکار ساختن ماهیت واقعی خود یکشبه دموکرات شدند و به پیشینههای جهادی خود پشت کردند و به یمن این رنگ باختنها به بُرد در نرد قدرت دست یافتند و سمتهای مهمی را در کابینهی دولتهای موقت و انتقالی احراز کردند؛ نمی توانند پنج سال دیگر را نیز در انزوا و انفعال سیاسی به سر کنند. بنا بر این آیا انتخابات، برای آنان حکم یک باززایی دموکراتیک را نداشته است تا دیگربار به اظهار وجود سیاسی بپردازند؟
بنا بر این تمامی این غوغاسالاریهای رسانهای نه تنها ارج و اجری ندارد و برای مردم نیست، بلکه برای پیشگیری از بازماندن از وزارت در حکومت ائتلافی است. حکومت ائتلافی، چتری است که افزون بر آن که همهی معترضان بیاصول را تحت پوشش قرار می دهد؛ کاستیها و ناراستیهای قانونی در جریان انتخابات را نیز مشروعیت می بخشد. چرا که با تشکیل این حکومت است که موج همهی اعتراضها فروکش می کند و همانهایی که امروز با شگرد التزام به دفاع از رأی مردم، هرگونه معاملهگری را رد می کنند؛ با توجیه تعهد به منافع ملی، جزو سهامداران حکومت ائتلافی می شوند و با آویزان شدن به طناب چنین حکومتی، از فروافتادن به چاه سرنوشت پنج سال پیش خویش جلوگیری می کنند. بنا بر این، آنان اکنون تنها با سه گزینهی ناگزیر مواجه اند:
1. بازگشت به پیشینهی پیش از یازده سپتامبر (تفنگمداری)
2. بازگشت به سرنوشت پنج سال گذشته (انزوا و انفعال)
3. گردن گذاردن به تشکیل حکومت ائتلافی (پذیرش مشروعیت انتخابات)
در این میان، بازگشت به پیش از یازده سپتامبر، بازگشت به چیزی شبیه محال است؛ از سویی هم ادامهی انزوای پیش از انتخابات برای این جماعت نه قابل تحمل است و نه مفهومی دارد؛ زیرا مشارکت آنان در رقابتهای انتخاباتی برای «تغییر» وضعیت و سرنوشت خود شان بوده و اگر قرار باشد دوباره به همان وضعیت برگردند، مستلزم ریسک کردن برای پذیرش ماندن همیشگی در همان حال و منوال منفعل پیشین خواهد بود. بنا بر این تنها راهی که به ابقای سیاسی آنان منتهی می شود و از انتحار سیاسی محصول افراط گرایی شان در مشی سیاسی خویش جلوگیری می کند، صحه گذاشتن به انتخابات از طریق پذیرش ایجاد یک حکومت ائتلافی است. چیزی که ممکن است در کوتاهمدت به دلیل پیشگیری از آشوبهای احتمالی انتخاباتی، به سود افغانستان باشد؛ اما در درازمدت از اعتبار انتخابات و دموکراسی در کشور خواهد کاست و مبنای تشکیل حکومتهای آینده را نیز همچنان مصلحت اندیشیهای فردی و گروهی جریانهای برتر سیاسی قرار خواهد داد که نتیجهی نهایی آن تشدید بحرانهای کنونی و ناریشهمندی باورهای ملی خواهد بود.
آسیبشناسی انتخابات افغانستان
برگزاری انتخابات در همهی کشورها وبه ویژه در کشورهای جهان سوم با دشواریها و آسیبپذیریهایی همراه است که در بسیاری موارد، حتی مشروعیت آن را زیر سؤال می برد.
در این میان، افغانستان به دلیل سیطرهی هنجارهای پیشمدرن قومی و تباری، از کشورهایی است که برگزاری انتخابات در آن، پیشاپیش، با تردیدها و گمانهزنیهای منفی مواجه است. این وضعیت چندان شدید است که حتی نتایج انتخابات، مدتها قبل از آغاز فعالیتهای انتخاباتی، پیشبینی می شود. این که چه کسی رئیس جمهور خواهد شد و برندهی این بازی همراه با جعل و تقلب چه کسی خواهد بود.
بحث بر سر این نیست که این پیش داوری های شتابزده تا چه اندازه درست و حسابشده و نزدیک به واقع است، بل از این منظر باید به قضیه نگریست که در این جوامع و در جامعهی ما به صورت خاص، ذهنیتهای منفی در مورد انتخابات، بیشتر از کشورهای دیگر وجود دارد. بخش عمدهی این نوع نگرش از بیاعتمادی ای ناشی می شود که فضای سیاسی و اجتماعی افغانستان را از سموم خود فراآکنده و فاصلههای عمیقی میان گروههای اجتماعی و تبارهای قومی ایجاد کرده است.
بخشی از حلقات و طبقات قومی، حکومت افغانستان را ملک طلق خود می دانند و بخشهای دیگری نیز به این می اندیشند که به هرقیمتی باید قلههای رفیع قدرت را به تصرف خود در بیاروند. این سبب شده است که هرکدام از این دوجناح، در ارزیابیهای ابتدایی خود که برآمده از برآوردهای مبتنی برخودبزرگبینی جمعیتی است، خویشتن را برندهی بلامنازع انتخابات ریاست جمهوری بدانند. از همین اکنون برخی از نامزدان ریاست جمهوری پوسترهایی پخش کرده اند که در آن با اطمینان، 29 اسد را روز پیروزی خود اعلام کرده اند. این نشان می دهد که نتیجهگیری از انتخابات آغاز شده و در صورتی که آرای ریخته شده در صندوقها، عکس پیشبینی آنان را به اثبات برساند؛ به ایجاد این باور کاذب کمک می کند که در انتخابات تقلب صورت گرفته است. این قلم در پی آن نیست که پیشاپیش از نتایج انتخابات دفاع کند و نه می خواهد امکان تقلب در آن را مردود بخواند؛ چه، این نگرانی، پیشتر از این و از سوی نهادهای مهم و معتبر بین المللی در مورد انتخابات افغانستان ابراز شده است. اما ذهنیت دادن برخی از نامزدان به هواداران خود مبنی بر پیروزی قطعی در انتخابات، می تواند به تنشهایی منتهی شود که مهار آن از عهدهی خود آنان هم بر نمی آید. این درحالی است که پیشتر گزارشهایی منتشر شد که از آمادگی برخی از نامزدان برای دفاع مسلحانه از آرایی حکایت می کرد که به نفع آنان داده شده است. به دنبال آن، اکنون داوریهای پیش از موعد این نامزدان در مورد پیروزی خود در انتخابات، بدون تردید به نوعی، سازماندهی بحرانهایی است که در صورت شکست آنان در انتخابات و در پی شورشهای گستردهی هواداران آنان به میان می آید.
بنا بر این در آسیب شناسی انتخابات دوم ریاست جمهوری افغانستان، موارد زیر بیش از هرچیزی این انتخابات را در معرض چالشهای تهدیدآمیز قرار داده است:
1. ناامنی فزاینده:
با قرار گرفتن افغانستان در آستانهی انتخابات دوم ریاست جمهوری، فعالیتهای هراسافکنانهی طالبان تشدید شده و بخشهای بیشتر و از جمله مناطق شمالی کشور را فراگرفت. توسعهی ناامنیها چیزی نبود که برای جامعهی جهانی و به ویژه نیروهای ناتو و ائتلاف مستقر در کشور و نیز حکومت افغانستان، غیر قابل پیشبینی باشد. طالبان رسما اعلام کردند که روند انتخابات را مختل خواهند کرد و از مردم نیز با پخش بخشنامههایی هشدارآمیز خواستند که از شرکت در انتخابات خودداری کنند. به نظر می رسد طالبان از مدتها پیش برای تشدید ناامنیها برنامهریزی کرده و خود را آمادهی مواجهه با شکلگیری دومین حکومت منتخب در افغانستان کرده اند. طالبان، دقیق و حسابشده عمل می کنند و دارای راهبردهای درازمدت برای به چالش کشیدن نظام افغانستان هستند. در این میان، اگر حکومت و نیروهای بیرونی، قادر به مهار اقدامات آنان نیستند، یا از فقدان حلقات زنجیرهای هماهنگی ارگانیک و نبود مدیریت بحرانهای موجود و احتمالی ناشی می شود؛ یا ریشه در خواست سازماندهیشدهی آنان برای ادامه و تشدید ناامنیها دارد که در نهایت احتمالا دستیازی به ماهی مقصود از آب گل آلود ناامنی را در پی دارد.
2. عدم امکان مشارکت گستردهی مردم
کمترین پیامد ناامنی انتخاباتی، خودداری مردم از شرکت در این فرایند است. ادامهی ناامنیها و افزایش چند برابر آن به موازات نزدیک شدن به انتخابات، این تردید را به وجود آورده است که کمتر از 50% مردم در انتخابات ریاست جمهوری دوم شرکت کنند. چیزی که به باور برخی از تحلیلگران، به زیر سؤال رفتن مشروعیت نظام برآمده از این انتخابات منتهی خواهد شد. سخن گفتن از دموکراسی و تلاش برای ایجاد نظامی دموکراتیک از مجرای برگزاری انتخابات، مستلزم مشارکت اکثریت مردم در این فرایند است. در غیر این صورت، نظامی که به دنبال انتخابات سراسری صورت می بندد، قادر به نمایندگی از همه یا اکثریت شهروندان افغانستان نخواهد بود. از سوی دیگر این موضوع که در صورت عدم مشارکت پنجاه درصدی مردم در انتخابات، آیا نیاز به برگزاری مجدد آن است یا همان انتخابات با همان ویژگیها، مشروع و معتبر خواهد بود؛ نه در قانون اساسی و نه در قانون انتخابات کشور، پیشبینی نشده است.
3. رأی تباری
متناسب با ایجابات زیستمحیطی و فرهنگ حاکم بر رفتارها و هنجارهای جوامع گوناگون انسانی، ارزشها نیز با همهی مشترکات خود به گونههایی حتی متضاد تعریف می شوند. از این میان یکی هم دموکراسی است که وقتی وارد جوامع پیشمدرن می شود، از ماهیت اصلی و اولی غربی خود تجرید شده و صورتی مقلوب و معکوس می یابد. در افغانستان از همهی شاخ و برگها و مولفهها و زیرمجموعهها ی بنیادین دموکراسی، تنها رأی دادن به عنوان مهمترین ویژگی آن برگزیده شده و مقولهای تا آن مایه وسیع و پردامنه، در میان شهروندان و مقامات کشور در حد صرفا رأی دادن تقلیل یافته است. این بدان جهت است که نگرشها و زاویهی دید ما مردم به هرچیزی و از جمله دموکراسی، قومی و غیر ملی است. اگر هرکدام از اقوام افغانستان، دموکراسی را به عنوان ظرفیتی که می تواند رأی آنان را در جهت واحدی قرار دهد نمی یافتند، استبعادی نداشت که همین مایه از دموکراسی نیز در این سرزمین جایی برای خود نمی یافت. بنا براین، مهمترین آفت دموکراسی در افغانستان که انتخابات دوم ریاست جمهوری را نیز متأثر می سازد، رویکردهای قومی به انتخابات است: این که هرقومی به نامزدی رأی خواهند داد که از تبار و زبان خود اوست. چنین منش سیاسی شهروان افغانستان، به مراتب زیانبارتر از ناامنی انتخابات است. زیرا نگرش قومی به مقولهای کاملا ملی، امنیت معنوی انتخابات را مخدوش و آسیبپذیر می سازد و خطرناک تر از ناامنیهای سیاسی است.
4. نامزدان عقدهای
از میان خیل نامزدان این دور انتخابات ریاست جمهوری، چهرههای مطرحی که افکار همگانی مردم را به خود مشغول کرده اند، عمدتا کسانی اند که یا در دورهی هفتسالهی ریاست آقای کرزی از چرخهی قدرت تبعید شده اند و یا برای دست یافتن به قدرت مطلق ـ ریاست جمهوری ـ در یکی دو سال پایانی ریاست جمهوری او، از همراهی وی انصراف داده و به تمهید زمینههای حضور مستقل غیر وابسته به حکومت موجود، پرداخته اند. این جماعت، عقدهی ریاست جمهوری دارند و به همین جهت از هر ابزار مشروع و غیر مشروع برای پیروزی در این رقابت نفسگیر بهره می جویند. آنان کارنامهای را زیر سؤال می برند که خود در آن نقش و سهم مستقیم و تأثیرگذار داشته اند. اما به گونهای از هفت سال گذشته انتقاد می کنند که گویی خود در آن هیچ مسئولیتی نداشته اند. مسئله این نیست که از کارنامهی آقای کرزی دفاع یا این کارنامه قابل دفاع دانسته شود؛ مسئله این است که مسئولیت ناموفق بودن این کارنامه، مستقیما به او بر نمی گردد. در کنار کرزی و در پستهای مهم و کلیدی کابینهی او همینهایی بوده اند که اکنون و با استفاده از فرصت انتخابات، به نقد و تخطئهی آن می پردازند.
5. فقدان و همگونی طرحها و برنامهها
بخش عمدهی نامزدان ریاست جمهوری، راهبردی برای برون رفت افغانستان از بحرانهای خود، ندارند. آنان فقط حرف می زنند اما خود هم نمی دانند که چی، از چی و برای چی و کی می گویند. پرواضح است که این جماعت، مرفوع القلمهای سیاسی افغانستان هستند و هرگونه بحثی در مورد آنان، بیهوده است. جالب است که کسانی که از "تغییر و امید" بیبنیاد و تقلیدی و انتزاعی حرف می زنند نیز در همین فهرست قرار دارند. شمار معدودی هم که مدعی برخورداری از مبانی علمی تئوریک برای حل بحرانهای افغانستان هستند، شدیدا به یکدیگر نزدیک اند. به گونهای که گاهی این گمان به میان می آید که آنان از طرحهای همدیگر، الگوبرداری کرده اند. همگونی و همانندی طرحها و برنامههای این عده، موجب سردرگمی و حیرت کسانی شده است که فارغ از گرایشهای منحط تباری، به جای رأی دادن به چهرهها؛ برنامههای نامزدان را مورد توجه قرار می دهند.
موعودگرایی انتخاباتی
موعودگرایی، در رویکردهای آیندهگرایانهی انسان، مهمترین ویژگی وجودی او به شمار می رود. انسان بریده از آینده و تجریدشده از چشماندازهای درخشان امید و انتظار، قادر به ادامهی حیات فردی و جمعی خود نخواهد بود. هم این ویژگی است که تمامی جوامع انسانی، در همهی ادوار تاریخ و با کلیهی تمایزات و تعارضات زبانی، نژادی، اعتقادی و جغرافیایی را در جهت واحد تاریخی قرار داده و آنان را، بی آن که خود در یک فرایند آگاهانهی انتخابی اراده کنند؛ در مسیر یگانهی حرکت تکاملی تاریخی، از آغاز تا امروز راه برده است.
این انگیزش فراگیر، که به میزان انسان شمول بودن آن، مقدس و ورجاوند و اصیل و ازلی نیز هست، از زمان هبوط انسان در سیارهی مالامال از رنج و بیعدالتی و ستمبارگی زمین، به عنوان رؤیای نیرومند حیات، او را با طوایف و تیرهها و تبارهای گوناگون، در همهی مراحل تاریخ و زیر و بمها و فراز و فرودهای تحولات سیاسی و اجتماعی، همراهی کرده و در هیچ شرایطی، فارغ از تمنای تحقق آرمانشهر عینی مبتنی بر "قسط" و "عدل" رها نکرده است. هیچ پیشرفتی در هیچ زمینهای انسان تشنهی عدالت را سیراب نساخته و او را از عدالت به عنوان یک خواست رؤیایی تاریخی در همهجای این جهان پهناور دور نکرده است. زیرا پیشرفتهای علمی و توسعهی تکنولوژیک زندگی انسانی، نه تنها با عدالت همراه نبوده، بل مایهی توسعهی پیشرفتهی شکافها و تمایزات طبقاتی در جوامع مختلف شده است.
در نتیجه، رویکرد فراگیر انسان به عدالت، موجب شده است تا به ویژه در دو قرن 18 و 19 میلادی، پا به پای اکتشافات علمی و صنعتی، بیشترین مکاتب فکری و فلسفی و نحلههای متکثر اجتماعی، در قالب "ایسم"های بی شمار سیاسی و ایدئولوژِیک نیز به میان بیایند و مردمان کثیری را بر مدار و مطاف خویش گرد بیاورند تا با بهرهگیری از این گرایش ذاتی و تا کنون بی پاسخ بشر، انسان وامانده از عدالت و سرخورده از مراکز و متولیان دینی و به بنبسترسیده در تحولات سیاسی و اجتماعی را به امید و سرزندگی و عدالت و برابری فرابخوانند و به تحقق رؤیاهای تاریخی خویش مطمئن سازند. اما روند تصاعدی بحرانهای اجتماعی و فراوانی رو به فزونی تباهیهای دامنهدار اخلاقی و اعتقادی که به باژگونی جوامع بشری به باتلاقهای متعفن فساد و ستم و سیاهبختی منتهی شد و همچنان با شدت و قوت ادامه دارد؛ شکست را در دو بعد گستردهی: ـ انسان به عنوان توده و در کلیت نوعی خود؛ و مکاتب بشری برآمده از بحران و مبتنی بر رهایی انسان، تبارز بخشید. در هیچ دورهای از تاریخ، آمار خشونت و خصومت و فحشا و فساد و روانپریشی و فقر و طلاق و فروپاشی نظام خانواده و جنایتهای سازمانیافته و بیماریهای بدون علاج، همانند ایدز و اعتیاد و آنفلوانزای خوکی و مرغی، تا این اندازه بالا و بی شمار و پایان ناپذیر نبوده است. این نشان می دهد که همهی ایدئولوژیهای بشری که به منظور نجات انسان طراحی و پایهریزی شده بودند، به بنبست رسیده و به راستی که عصر پایان ایدئولوژی ـ اما نه به مفهوم برتری لیبرال دموکراسی غربی، که در قالب دموکراسی به عنوان الگوی سیاسی لیبرالیزم، و سرمایهداری به عنوان راهکار اقتصادی آن عرضه شده؛ ـ فرارسیده است. به تعبیر بهتر تئوری پایان ایدئولوژی فوکویاما شامل نظام موجود و حاضر دموکراسی امریکایی نیز می شود. زیرا ناتوانی الگوهای غربی مدیریت سیاسی و اقتصادی جهان و به ویژه لیبرالدموکراسی سیاسی و کاپیتالیزم اقتصادی، از پاسخگویی به نیازهای معنوی و معیشتی انسان و رهایی او از بحرانهای فزایندهی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، نشانهی آشکار شکستخوردگی و به پایانرسیدگی آن است. با این حال، آیا نسخهی دیگری هم هست که برای نجات انسان امروز از بیماری "بودن" آمیخته با رنجهای بیشمار، تجویز شود؟ تئوریسینهای مدیریت جهانی غرب، پس از دموکراسی، چه چیزی را عرضه خواهند کرد؟ پرروشن است که دموکراسی و توسعهی لیبرالیستی، آخرین تیر ترکش غرب مدعی نجات انسان و جهان است که به تاریکی افکنده شده است.
دنیایی که ما اکنون در آن زندگی می کنیم و سهمی که از تاریخ چندین میلیون سالهی زیست انسان در زمین به ما رسیده است، علی الرغم شعارهای آبداری که در زمینههای حقوق بشر و مبارزه با فقر و جهل و تبعیض، از سوی قدرتهای برتر جهان داده می شود؛ آکنده از ستم و دروغ و فریب و اغواگریهای شیطانی سیاسی است و آخرین راهبردهای تجربه شدهی اقتصادی شرق و غرب نیز به بنبست انجامیده است. این نشان می دهد که اکنون نوبت اسلام است که با طرح ایده و عقیدهی تاریخی ظهور موعود امم و منجی تاریخ ـ که نشانههای ظهور آن هرروز آشکارتر می شود ـ و بر بینش تاریخی انسان برای ظهور یک منجی عدالت محور در پایان تاریخ که همهی امیدها به پایان می رسند و سیارهی زمین در کوران ستمهای "جهانیشده" و "جهانیشدن" می سوزد؛ به آشفتگی و نا به سامانی مزمن و تاریخی دنیا پایان دهد.
در این میان آنچه تاکنون و به ویژه در جوامع بحرانی، مایهی امیدواری برای بهبود امور بوده است، گرمی بازار سیاست در هنگامهی گیرودارهای انتخاباتی است. هر انتخاباتی، با این خصوصیت به انجام می رسد که نوعی خوشبینی همگانی به تغییراتی اگرچه اندک در حیات فردی و جمعی مردم را به آنان القا می کند. خوشبینی ای که شعارهای تبلیغاتی نامزدان ریاست جمهوری، به خورد مردم می دهد. درواقع، در هرانتخاباتی تغییر چهرهها و برنامهها، امیدواری بهبود در زندگی مردم را نیز برای آنان درپی می آورد. از این جهت می توان گفت رأی دادن به هررئیس جمهوری، ماهیتا نوعی موعودگرایی مقطعی جوامع انسانی است. چرا که رؤسای جمهور، از آن جهت برگزیده می شوند که مردم، دستکم بخشی از مطالبات و انتظارات خود را در سیما و برنامههای آنان قابل تحقق می بینند. بیآن که آنان را نجات دهندهی خود از تمامی رنجها و کاستیهای حیات خویش بدانند. با این حال، از بحث انتخابی بودن رئیس جمهور از سوی مردم و انتصابی بودن امام از سوی خدا که بگذریم، رئیس جمهور ارزشگرا و عدالتاندیش، بایستی از الگوهای تاریخی معصوم و انسانی عدالت پیروی کند. این بدان دلیل است که هرانسانی متناسب با جایگاه اجتماعی و برخورداری از امکانات و فرصتهای رفتار عادلانه؛ بایستی به تأسی از حاکمان عادل دینی، عدالت در حکومت را به عنوان یک ارزش متعالی قوامبخش نظام حکومتی، در اولویت نخست خویش قرار دهد.
تاریخ سیاسی افغانستان آکنده از ستمبارگی حاکمان بوده و به ویژه در هفت سال گذشته نیز که فرصتی مهم و استثنایی برای افغانستان شمرده می شود، نه عدالت سیاسی و نه عدالت اجتماعی در کشور وجود نداشته است. اما این که بیعدالتی هفت سالهی گذشته تا چه میزان مربوط به خواست حاکمان بوده و یا از بحرانهای تحمیلشدهی بیرونی ناشی شده است؛ بحث دیگری است. مهم این است که رئیس جمهور یک کشور اسلامی، باید بهرههای فراوانی از عدالت برده باشد. این به مفهوم آن نیست که عدالت رئیس جمهور، عدالت علوی و امام زمانی باشد؛ چرا که رئیس جمهور امام زمان نیست، اما یک رئیس جمهور مسلمان، از آن جهت که بایستی از پشتوانههای معرفتی اسلامی برخوردار باشد و الگوهای حکومت دینی اسلام را در پسمنظر تاریخی خود به عنوان چراغهای روشن هدایتگری حکومتی فراراه خود قرار دهد؛ می تواند در رفتار و رویکردهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود مایههای رضایتبخشی از عدالت را رعایت کند.
این چیزی است که در نامهی چهل و پنجم نهج البلاغه به عثمان بن حنبف، والی بصره، نیز مورد تأکید قرار گرفته است: «بدان که هرکس را امامی است که بدو اقتدا می کند و از نور دانش او فروغ می گیرد. اینک امام شما از همهی دنیایش به پیراهنی و ازاری و از همهی طعامهایش به دوقرص نان اکتفا کرده است. البته شما را یارای آن نیست که چنین کنید، ولی مرا به پارسایی و پرواپیشگی و پاکدامنی و درستی خویش یاری دهید. به خدا سوگند که از دنیای شما پارهی زری نیندوخته ام و از همهی غنایم آن مالی ذخیره نکرده ام و به جای این جامه، که اینک کهنه شده است؛ جامهی دیگری آماده نساخته ام.»
بنا بر این انتظاری که از رئیبس جمهوری آیندهی افغانستان می رود آن است که با جدیت به جبران بیعدالتیهایی کمر ببندد که به هر دلیلی در هفت سال گذشتهی حکومت وجود داشته است.
انتظار
بگذار پرندگان را وقف بلندایت سازم
ای آنکه آفتاب و زمین بر مدار درخشان تو می چرخند
و ستارگان
شب، همهشب
آیین چشمبهراهی ات را برگزار می کنند
و رودخانهها در جریان ممتد خویش
سر در شستوشوی راهت دارند.
***
بیتو کوهها در خود خلأی حس کردند
و درهها پدیدار شد
آنگونه که ناپیدایی دیرپایت
شهابسنگهای ناشکیبا را به کوچ انتحاری برانگیخت
و شاعر نومید و بیوطن را به سیاهانگاری آفتاب؛
خود اگرچه چراغ ساکنان سرزمین آسمان است که به جستجوی تو اش برگرفته اند.
***
غیاب ات انتحار آب و پرنده و انسان است:
فرو ایستادن در برکههای آرامش متعفن لجن
آشیان افکندن بر ضلع تاریک باروی آهن
حفر درههای ژرف ظلمت در جان خویشتن
و بازآمدن ات
بازگشت مرداب به سرچشمه است
بازگشت پرنده به درخت
بازگشت انسان به سرزمینی که آفتاب
تنها دریچهای است به آن.
***
بارانوار عفونت انسان را زدودن
و ظلام ذاتش را رُفتن
و جهان را بهشتی پی افکندن .ــــــ
حاشا حاشا!
اگر پیامبران را یارای اینهمه
جز در بشارتی شعرانگیز گنجیده باشد.
***
خوشا مسافری که تویی:
تجسد توجیه انسان و جهان!
انتخابات در میدان رقابت اروپا و آمریکا
برگزاری انتخابات، بیش از هرچیزی به مفهوم تأیید و تبیین این مهم است که کشورها از استقلال کامل سیاسی برخوردارند و شهروندان آنها در یک رویکرد دموکراتیک عاری از هرگونه اعمال فشار بیرونی، به گزینش حاکمان و مسئولان حکومتی خود می پردازند. بنا بر این هر انتخاباتی نشان آشکاری از توانایی برپای خود ایستادن کشورهایی است که مردم آن فرصت حضور و مشارکت مستقلانه را برای خود فراهم شده می بینند. اما انتخاباتی که در افغانستان برگزار می شود کاملا به مفهوم استقلال سیاسی کشور نیست.
حضور نظامی نزدیک به چهل کشور غربی در افغانستان و حساسیت کشورهای همسایه نسبت به این حضور و نیز تأثیرگذاری تحولات سیاسی افغانستان بر کشورهای پیرامون خود که لزوما آنان را وادار به اتخاذ سیاستهای پیشگیرانه می کند، سرزمین ما را در معرض آسیبپذیری جدی سیاسی قرار داده است.
اگرچه دیگر چیزی به نام پیمان ورشو در برابر پیمان ناتو وجود ندارد، اما این پیمان نظامی، همواره حس سوء ظن کشورهای خارج از چارچوب تشکیلاتی خود، نسبت به اقداماتی که انجام می دهد را تحریک کرده است. به ویژه اولین مأموریت نظامی این پیمان در افغانستان و در بیرون از حوزهی جغرافیایی تعریفشدهی آن، با همهی چالشهایی که تا کنون برای ناتو داشته است؛ همسایگان افغانستان و نیز قدرتهای منطقهای نظیر روسیه و هند و ایران و چین را وادار به کنشها و واکنشهای غالبا محتاطانه و در مواردی صریح و بیپرده کرده و به گونهای زنگ خطر گسترش حوزهی قدرت نظامی این پیمان را برای آنان به صدا در آورده است. نگاه این قدرتها به افغانستان از منظری دیگر صورت می گیرد و علی الرغم موافقت شورای امنیت سازمان ملل متحد برای حضور سربازان ناتو در کشور، بر اشغالشدگی افغانستان توسط ناتو و امریکا تأکید می کنند.
در این میان تردیدی نیست که این حضور مشترک، بر آمده از منافع مشترکی است که کشورهای اروپایی با ایالات متحده به ویژه در زمینهی انرژی و مواد خام دیگر دارند. بنا بر این، تسلط بر گلوگاههای استراژیک منابع انرژیک کشورهای آسیایی و خاور میانه، از انگیزشهای راهبردی این کشورها برای لشکرکشی نظامی به افغانستان است. در نتیجه، افغانستان هدف نهایی و غایت القصوای نیروهای ناتو و ائتلاف برای سرمایهگذاریهای نظامی و سیاسی نخواهد بود و نگرانیهایی که در همسایگان منطقهای، و نه همسایگان سیاسی افغانستان، از ناحیهی حضور فاقد چارچوب زمانی نیروهای نظامی غرب، ایجاد شده است، توجیهپذیر و قابل تأمل است.
با این حال، نمی توان انکار کرد که وجه اشتراک مزبور ناتو ـ به عنوان یک پیمان نظامی عمدتا اروپایی ـ و ایالات متحدهی امریکا، مایهی افتراق آنها نیز هست. این افتراق از آنجا ناشی می شود که هرکدام از این قدرتها برای تصاحب میزان بیشتری از منابع انرژیک و استراتژیک، با یکدیگر رقابت می کنند. نظیر این رویارویی را در عراق میان انگلیس و امریکا مشاهده کردیم. در افغانستان اما اگرچه منابع انرژی در حد و قد عراق نیست، اما موقعیت ژئوپولیتیک و حساسیت ژئواستراتژیک کشور برای دست یافتن به منابع غنیتر منطقهای و نیز معادن و منابع طبیعی افغانستان، به عنوان مهمترین ذخایر دست نخوردهی طبیعی، از همین اکنون تعارض و تقابل عمیقی را به ویژه میان امریکا و بریتانیا ایجاد کرده است. بخشی از این تعارض، خود را در هزینهی 12 میلیارد پوندی ای نشان داد که از سوی دولت بریتانیا و به صورت پنهانی در افغانستان به مصرف رسیده است. با آن که در این مورد اطلاعات بیشتری ارائه نشده است؛ اما ذات پنهانکاری بریتانیا در مصرف هزینهای تا این مایه هنگفت، چیزی غیر از رقابت با ایالات متحده در جهت تسلط بیشتر بر بخشهای استراتژیک افغانستان نمی تواند باشد. در چنین وضعیتی پرروشن است که رقابت میان این قدرتها مخصوصا در آستانهی انتخابات ریاست جمهوری کشور، برای یافتن جایگاهی ویژه در آیندهی سیاسی پس از انتخابات، شدیدا جریان دارد و پارهای از اهداف سفر خاویر سولانا، مسئول سیاست خارجی اتحادیهی اروپا به کابل نیز، همین امر بوده است.
با توجه به این واقعیتها است که رئیس جمهوری بعدی افغانستان بایستی به تنظیم عقلانی سیاست خارجی کشور روی بیاورد. آنچه در هفت سال گذشته، علی الرغم گستردگی روابط دیپلماتیک افغانستان با کشورهای جهان، سیاست خارجی ما را در معرض چالشهای جدی قرار داده بود؛ رویکرد یکجانبهی حکومت به کشورهای غربی بود. چیزی که به فراموشی نقش کشورهای همسایه و منطقه و نیز کشورهای عربی و اسلامی انجامید و افغانستان به لحاظ منطقهای، یا در نوعی انزوای سیاسی قرار گرفت و یا مورد مداخلات آشکاری از سوی همسایگانی واقع شد که نتوانستند برای خود جایگاه روشنی در معادلات سیاسی افغانستان تعریف کنند.
بدون تردید افغانستان می توانست و همچنان می تواند با پاکستان، به عنوان همسایهای که بیش از دیگران افغانستان را در تیررس مداخلات خود دارد، روابطی بهتر از این داشته باشد. این مهم به ویژه از مجرای توافق بر سر بستن مرز دیورند ممکن است. خط دیورند، یکی از محورهای مهمی است که ادعای ارضی افغانستان بر پاکستان را بازتاب می دهد و این به تحریک نیرومند انگیزش دخالت پاکستان در امور کشور منتهی می شود. این درحالی است که دست یافتن به یک توافق بین المللی برای تعیین مرزهای سیاسی کشور با پاکستان، مطمئنا هزینهای کمتر از انفجار و انتحار برای افغانستان خواهد داشت. سکوت دولت در این مورد، با توجه به توان نزدیک به ناتوانی مطلق نظامی و اقتصادی کشور، نه تنها به بحرانهای موجود خاتمه نمی دهد که افزون بر تشدید آن، موجب تحلیل توانمندیهای بالفعل دولت و بازماندن آن از نیرومندی بالقوه می شود. بنا بر این برای رئیس جمهور آیندهی افغانستان، به ویژه در دولت دوم باید خیلی مهم باشد که حل معضل تاریخی خط دیورند را در اولویت نخست خود در زمینهی سیاستهای امنیتی خویش قرار دهد.
همچنین روابط افغانستان با ایران، به دلایل متعدد دینی، تاریخی و فرهنگی، بایستی نزدیکتر از این باشد. ایران افزون بر آن که یک قدرت مهم منطقه است، از همسایگان نزدیک و دارای خویشاوندیهای تاریخی با افغانستان است که در صورت اعادهی اعتماد سیاسی آن، در بسیاری از زمینهها و مخصوصا در مواردی که هردوکشور در عرصهی سیاسی و اجتماعی دارای تجارب یکسان اند، به خوبی می تواند به افغانستان کمک کند. ايران به دليل همجوارى با افغانستان و موقعيت استراتژيک خود در منطقه از اهميت قابل توجهى در نقشآفرینی برای افغانستان برخوردار است؛ به گونهای که وزير امور خارجهی ايتاليا در این مورد گفته است: « در راستاى تلاشهاى انجامشده براى حل مسالهی افغانستان، ايران بازيگر اصلى به شمار مى رود». به علاوه، ایران و آمریکا منافع مشترکی در دور نگهداشتن طالبان از قدرت و برقراری امنیت در مرزهای افغانستان دارند و این با توجه به قرارداشتن افغانستان در آستانهی انتخابات رياست جمهورى، یکی از زمینههای قابل تأمل نزدیکی غرب و ایران به شمار می آید. به همین جهت همکاری گسترده با ایران در حوزهی روابط دیپلماتیک و نیز تعاملات تجاری و فرهنگی، برای افغانستان بسیار به صرفهتر از درغلتیدن به دامان کشورهای غربی است. این را هم باید افزود که افغانستان به دلیل این که برای سقوط نظام طالبان از سوی کشورهای غربی مورد حمایت قرار گرفته است، ملزم به پیروی از دیدگاههای آنان در زمینهی سیاست خارجی خود نبوده و با اتکا و استناد به استقلال سیاسی خود محق و مجاز به برقراری ارتباط با هرکشوری است که بر پایهی مصالح ملی خود آن را به سود خویش تشخیص می دهد. به همین ترتیب است برقراری روابط گسترده با سایر کشورهای آسیایی و عربی که نباید تحت تأثیر خواستها و منافع بیرونیان باشد. در نتیجه بازنگری در سیاست خارجی همسایهمحور، به عنوان یک راهبرد مؤثر برای تأمین امنیت مطرح است که بایستی با جدیت در دستور کار دولت دوم قرار گیرد. در غیر این صورت افغانستان چیزی فراتر از میدان رقابت منافع کشورهای غربی و به ویژه امریکا و انگلیس نخواهد بود.
باور کنیم سکه به نام محمد (ص) است!
از بعثت پیامبر گرامی اسلام چهارده قرن می گذرد و در این چهارده قرن، جوامع اسلامی با زبانها و فرهنگها و فرقههای گوناگون در سراسر جهان پراکنده شده اند و در عین پراکندگی و کثرت، عنوان جماعت مسلمان یا جامعهی اسلامی را بر خود دارند. بعثت پیامبر اسلام نقطهی عطفی در تاریخ زندگی بشر و فصل نوینی در حیات مدنی انسانها بود. حضرت رسول در روزگار و سرزمینی به نبوت رسید که عدالت و آزادی و کرامت انسانی در غبار غلیظ فراموشی گم شده بود و جهان، نیازمند احیاگر و متذکر و مبشری بود تا انسانهای خفته و خفتههای درون انسان را بیدار کند. پیامبر به نام و یاری پروردگارش راه به دلها یافت و در زمانهی خشونت و بردگی و اسارت نفس، رأفت و مهربانی و آزادگی را به دل و روان انسان بازگرداند. راهی که پیامبر گرامی اسلام (ص) رفت به مدینه رسید و مدینهی او به مدینهی فاضلهای برای تمامی مسلمانان، در همهی زمانها و مکانها تبدیل شد. مدینهای که پیامبر عزیز و عظیم ایجاد کرد آرمانشهری از فضایل و ارزشهایی بود که انسان تشنه و آرمانگرای متعالیاندیش، در همهی ادوار تاریخ، همواره در پی دست یافتن به آنها بوده است. پرستش موحدانه و وحدت در رویکردهای اجتماعی بر مبنای عدالت و برادری و برابری و همیاری و قانونگرایی و ارج گذاری به انسان و جهان، مهمترین محورهای مدینهی فاضلهی رسول ورجاوند اسلام بود.
مسلمانان پس از رحلت رسول اکرم تا امروز، همچنان در جستجوی آرمانشهر برساختهی او بوده اند؛ آرمانشهری که آن را بر وحدتی در عین وجود کثرت بنیان گذارده بود و این وحدت در آغاز، با عقد قراردادهایی بین گروهها و اقوام مختلف حاصل آمد. پيامبر اکرم برای بنیانگذاری مدينهی اسلامی به بستن پیمانهای برادری و برابری میان مسلمان و غیر مسلمان و تیرهها و طوایف گوناگون پرداخت و نابترین شیوهی زندگی، ذیل قوانین اسلامی را به ظهور رساند. بر پایهی همین پيمانها است که ما اکنون اطلاق وحدت اسلامى را به کار می بریم و آن را سرلوحهی تصمیمات سیاسی و اجتماعی جوامع مسلمان می دانیم. در این میان، پيماننامهی عمومى مدينه، نخستین قراردادى بود که بين پيامبر و قبايل يثرب بسته شد و می توان آن را نخستين قانون اساسى اسلامی جهان دانست. آن حضرت، برای برقراری جامعهی اسلامی، به تدبير، یا به تعبیر بهتر، سیاست وحدتآفرین روی آورد و همبستگى و همزیستی را در عین کثرت قبایل موجود، در اولویت نخست برنامههای خود قرار داد. آشتی ميان قبايل درگير، شناخت حقوق فردی و اجتماعى يهوديان و تضمین حقوق مهاجران مسلمان، محصول پيمان وحدت محوری بود که از مدیریت سياسی فوق العادهی پیامبر اکرم ریشه می گرفت.
در چنین سرزمین پر از خشونت و تبعیض و تفاوت و نفاق و کینه و دشمنی، پیامبر اسلام لقب پیامبر رحمت را می گیرد و امتی واحد با حفظ کرامت و شأن انسانی همهی اقوام و ادیان تشکیل می دهد و چندان مدبرانه استوارش می کند که امروز برای جمعیت میلیاردی مسلمانان، الگوی روشن و زندهای از همدلی و برادری است.
اگرچه مسلمانان جهان امروز از چین تا خاور میانه و از آفریقا تا اروپا در شرایطی به سر می برند که از سوی حاکمان مسلمان یا غیر مسلمان شان در معرض تهدیدها و ستمهای فزاینده قرار دارند، اما یاد پیامبر و رنجهای او در برقراری آرمانشهر اسلامی، همچنان امیدها را زنده نگه می دارد و قدمها را محکم و ارادهها را پولادین می سازد و سوسوی امید به بازگشت برابری و رأفت اسلامی را در عین وجود کثرت، حتی برای یک لحظه در روان فردی و جمعی مسلمانان خاموش نمی کند.
با این حال، آنچه در دنیای امروز و به ویژه در میان پارهای از رهبران کشورهای اسلامی مشاهده می شود مغلوبیت و مقهوریت روانی و سیاسی آنان در برابر قدرتهایی است که اسلامستیزی را در قالبهای گوناگون و از جمله در پوشش پخش و اجرای سیاستهای اسلامهراسی به یک پدیدهی جهانشمول تبدیل کرده اند. قدرت اقتصادی، دانش تکنولوژیک و برتری مظاهر و ظواهر حیات غربی، از عوامل عمدهی خودکمبینی و احساس حقارت رهبران جوامع اسلامی در برابر آنان شمرده می شود و البته القائات رسانهای و دیپلماتیک غربیان مبنی بر عقبماندگی و حتی توحش کشورهای جهان سوم و به ویژه دنیای اسلام و نیز تروریزم پروری آنان و سپس بهرهبرداری سیاسی از این پدیدهی برساختهی سیاستهای اسلامستیزی خود شان، در جهت انتساب خشونتگرایی سیستماتیک و بنیادین به این آیین عظیم آسمانی، از عوامل دیگری است که دنیای اسلام را مرعوب و مغلوب غرب ارزشهای انسانی ساخته است.
این وضعیت، چندان فراگیر و همگانی شده که تقرب به آستان غرب در اولویت نخست سیاستهای خارجی بسیاری از کشورها و دولتهای اسلامی قرار گرفته است. به گونهای که حتی اگر این تقرب به بهای قربانی شدن تمامی اصول و ارزشهای دینی و فرهنگی و استقلال سیاسی ممالک اسلامی منتهی شود، حاضرند بر سر آن معامله کنند.
اکنون که افغانستان در آستانهی دومین انتخابات ریاست جمهوری قرار دارد و بیش از چهل نامزد بر سر تصاحب کرسی ریاست جمهوری با هم رقابت می کنند؛ بایستی به این مهم توجه کنند که به جای پیروی بی چون و چند از هنجارها و سیاستهای غربی، التزام به ارزشها و ایجابات دینی مردم افغانستان را مبنای کار و ادارهی امور کشور قرار دهند. الگوگیری و تقلید از غرب، آن هم اینچنین عریان و عاری از شرم ملی و دینی در تبلیغات و شعارهایی که به منظور جلب توجه مردم صورت می گیرد؛ نشانگر آن است که این جماعت، بیش از هر زمانی دیگر آمادهی تسلیم شدن در برابر هژمونی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی غرب هستند.
اگر هدف نامزدان ریاست جمهوری و از این میان، رئیس جمهوری بعدی، خدمتگذاری به مردم افغانستان است، در اسلام، که دین جمعیت غالب کشور است، به مراتب بیشتر از ارزشهای غربی، ظرفیت خدمت به مردمی وجود دارد که قربانی مداخلات آشکار شرق و غرب بوده اند.
رئیس جمهوری بعدی افغانستان، نباید از یاد ببرد که بر سرزمینی حکومت می کند که اسلام در آن، بیش از هر کیش و کنش سیاسی دیگر، ریشهدار و پذیرفتهشده و گرهخورده با جان و ایمان مردم است. قدرتهای غربی نیز نباید از یاد ببرند که هیچ نیرویی در برابر ایمان دینی مردم افغانستان تاب و توان مقاومت ندارد و اگر مردم این سرزمین احساس کنند که با باورهای دینی و معتقدات مذهبی آنان بازی و یا معامله می شود، در یک حرکت خودجوش مهارناپذیر، چنان می کنند که با امپراتوری سرخ شرق کردند.
برنامهها و الگوهای حکومتی و مدیریتی اسلام، پدیدهی انتزاعی پادرهوا نیست که نتوان بر پایهی آن، نظامی پاسخگو به نیازها و مطالبات مردم ایجاد کرد. حکومت اسلامی، حکومتی تجربهشده است و در زمانهی ما نیز برای ساختارهای سیاسی مدرن معاصر، الگوی یگانه و بیبدیل شمرده می شود. اگر مهمترین مؤلفهی یک نظام مردمی، عدالت و مساوات و همگرایی و مردممداری و وحدت و اخوت و یکپارچگی است؛ این ارزشها در اسلام، بیش از دیگر ادیان و مکاتب بشری وجود دارد و به مدد همین ارزشها بود که اسلام در آغاز ظهور خود با سرعت اعجاب برانگیزی فراگیر و جهانی شد و بزرگترین تمدن بشری را پایهریزی کرد و علی الرغم تخریبها و توطئهگریهای معاندان شرقی و غربی خود، تا امروز و تا همیشهی تاریخ، همچنان پیشتاز و پاسخگو، به حیات جهانی خود ادامه می دهد.
رئیس جمهور بعدی کشور باید توجه داشته باشد که اسلام، در عصر نوزایی جهانی خود قرار دارد و اسلامستیزی و القائات راهبردی اسلام هراسانهی غربیان، قادر به کمرنگ ساختن رویکردهای فراگیر جهانی به آن نخواهد شد. بنا بر این، به جای تلاش برای تقرب به غرب، بایستی در اندیشهی الگوگیری از مدینهی فاضلهی نبوی(ص) باشند و برای اعتمادسازی غربی در افغانستان به اعتمادسازی دینی در میان مردمی روی بیاورند که مهمترین شاکلهی هویتی شان دین بزرگ و بی مانند اسلام است.

